زیرآسمان آبی

بعضی زخما هیچ وقت نه خوب می شه و نه حتی کهنه میشه..گذشت زمان فقط انگار روش یه مرحم موقت میزاره.. مثل مسکن که درد رو آروم می کنه ولی خوبش نمی کنه! از دست دادن یه عزیز هم یکی از همون زخماست!ناراحت امروز سالگرد فوت پسر عموی همسریه.. باورم نمیشه یه سال گذشت.. یه سالی که لحظه لحظه ش برای اطرافیان و مخصوصا پدر و مادرش پراز درد بود.. داغ از دست دادن یه جوون.. اونم جوونی مثل(...) با اون همه خاطره از هوش و زکاوت و مهربونی و نجابتش.. چیزی نیست که با گذشت یه سال یا چند سال خوب شه.. وقتی می بینم  بردن اسمش حتی بعد یه سال هنوز چشمای همسر منو پر از اشک می کنه وبعد اشکاش سرازیر میشه و از ته دل آه می کشه..با خودم می گم خدایا ..الان توی دل پدر و مادرش چه خبره!ناراحت پدرو مادری که تو این یه سال به یادش تا تونستن به خیریه های مخصوص بیماری های خاص کمک کردن.. به انجمن کودکان کار..بنیاد کودک و هر خیریه ای که خودش قبلا عضو بوده همچنان کمک می  کنن و تمام هزینه سالگردشم به جای هر مراسمی صرف کمک به همین خیریه ها میشه.. من می دونم و یقین دارم که روح پاک خودش تو آسمونا ناظر همه چی هست و الان راضی  شاد و آسوده س.. روح بزرگش در آرامش  و از خدا برای  پدر و مادرعزیز و همیشه داغدارش و همه پدر و مادرای داغدار دیگه صبر و آرامش آرزو می کنم. آمین! 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط نارگل نظرات ()

آنهایی که رفته اند(از ایران) ... آنهایی که مانده اند(در ایران) ...
آنهایی که رفته اند.. همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند، فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند.. همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از آن غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ، لواسان، بام تهران و درکه می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود.
آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.
آنهایی که رفته اند ، پای اینترنت دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل یا سریالهای ایرانی و اخبارهایی با کلام پارسی و ایرانی هستند
آن هایی که مانده اند در حسرت دیدن کانالهای ماهواره بدون پارازیت کلافه می شوند و دائم پشت دیش هستند.
آنهایی که رفته اند می خواهند برگردند.
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند.
آنهایی که مانده اند از آن طرف ، دنیایی رویایی می سازند.
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند:
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند.
آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.
باید زندگی کردن را بیاموزیم این چندان به ماندن و رفتن ربطی ندارد.

درگیر نوشت: این روزا گاهی حس خوبی نسبت به خودم ندارم و فکر می کنم حق با همسر و گاهی خاله زنک میشم.. مخصوصا وقتی یه پستی مثل پست پایینی می زارم بعدش پشیمون می شم و با خودم می گم خوب حالا که چی؟ اصلا اینی که من مسافرت برم یا نرم یا کجا برم و یا اینکه با شوهرم اختلاف داشته باشم یا نداشته باشم و کلا مسایل اینطوری رو چرا اینجا می زارممتفکر.. بعد می خوام پاکش کنم ولی چون چئدتا از دوستام نظر گذاشتن دلم نمیاد! حتی تصمیم می گیرم در اینجارو تخته کنم !ساکت بعد دوباره خودمو توجیه می کنم که خوب گاهی یه کم خاله زنک شدن برای آدم لازم که نه! ولی اجتناب ناپذیرهعینک مخصوصا وقتی یه سوژه هایی هی قلقلکت می دن و تو نمی تونی یا دوست نداری هیچ جای دیگه راجح بهشون حرف بزنی ولی اینجا میتونی حرف دلتو بزنی شاید..بدون اینکه به کسی بر بخوره!خنثی
نمی دونم!..  کلا سر این موضوع با خودم خیلی درگیر میشم(‌جای داداش کوچیکه خالی بگه تو همیشه با خودت درگیری دارینیشخند) واسه همین خوشحال می شم نظر شمارو هم در این مورد صادقانه  بدونم که آیا من خاله زنک شدم جدیدانگران؟ بودم قبلا هم آیا؟تعجب یا اصلا گاهی یه درصدی پست اینطوری ایرادیم ندارهمتفکر یا داره؟خجالت
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط نارگل نظرات ()

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
... لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
 

"سهراب"

 

 

هستم.. همین دور و اطراف.. اوضاع خوبه.. مشغول رسیدگی به امور خونه و خرید مایحتاج لازم..آخه تا همین چند روز پیش درگیر امتحانام بودم ویه سه هفته همه چی رو به حال خودش رها کرده بودمعینک فعلانم یه استراحت درسی کوتاه واسیه یه شروع با انرژی جدیداز خود راضی 

شاید بریم  به یه مسافرت چند روزه خارج از اینجا..جاش و مدتش هنوز معلوم نیست..البته به یه عروسی سنتی ایتالیایی تو ایتالیا دعوتیم...واسه خاطر اون ویزا هم گرفتیم  عروسی برادر آنا، زن بهروزه.. دوست همسری... دیدن مراسمشون باید جالب  باشه ولی چون مهمونیشون خیلی خانوادگیه مطمئن نیستیم که بریم ..همسرجان دلش می خواد بره پاریس پیش دوست قدیمیش که بعد سالها پیداش کرد و حالا گر و گر دعوتش می کنه ... ولی من نمی دونم چرا دلم می خواد برم سوئد! نه دوست قدیمی اونجا داریم که بریم خونش و نه حتی فامیل نزدیکی..فقط همینجوری هوس کردم برم جایی رو که تا به حال ندیدم ولی تعریفشو شنیدم ببینم.. البته یه سری دوست و آشنا و فامیل دور خودم و همسر اونجان که سالهاست ندیدیمشون و در نتیجه امکان اینکه بریم سرشون خراب شیمو نداریمنیشخند واسه همین شانس رفتنمون به اون دوتا کشور دیگه بیشترهچشمک ولی از شوخی گذشته دوست دارم اگه جای جدیدی می رم اونم توی یه فرصت کم ترجیحا کسی اونجا باشه که حداقل بتونه اطلاعات مفیدی در مورد جاهای دیدنی و تفریحیش بهمون بده مگه اینکه با تور بریم که خوب داستانش فرق فوکله! و ما حداقل فعلا نه قصدشو داریم و نه پول اضافه واسه تور!

مامان و بابای همسری+ برادر و زن برادرش  هفته پیش رفته بودن ترکیه هم برای ویزای اینجا اومدن پدر و مادرش و هم تفریح و استراحت.. می خواستم یه چیزی راجح به عکسای برادرجان همسر و خانوم جانش بگم.. اما نمیگم! البته چیز بدی نیست ها! ولی حتی اگه یک هزارم درصد همسر اتفاقی اینجارو ببینه..  حوصله شنیدن اینکه خاله زنک شدم رو ندارم!قهر مخصوصا که از دیروز زدیم به تیپ و تاپ هم و رابطه مون حسابی گل و بلبلیه! ابروچرا چون طبق معمول  همیشه اوشون!! از روی سادگیش و با حرفی که به یکی زده منو تو یه موقعیتی گذاشتهعصبانی که همونطور که دیشب بهش گفتم اگه خودش اوضاع رو درست کرد که کرد!عینک..وگرنه پوستشو غلفتی(قلفتی؟) می کنم و ازش روبالشتی گلدار درست می کنم می فرستم واسه مامان جانش!شیطان تا عبرت همه مردای ساده و بی سیاست تاریخ بشه! منتظر والا!قهر

اکییییی! الان آخر شبه و همسرخان داره رو مبل جلوی تلویزیون روشن چرت می زنه! خوبی اینجور وقتا که با هم سر سنگینیم اینه که به پای کامی بودن من گیر نمی ده!یعنی نمی تونه که گیر بدهشیطان هرچند که من خودمم خوابم میاد و می خوام برم بخسبمخمیازه همین دیگه  مواظب خودتون باشید و بدرود تا بعدماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط نارگل نظرات ()

  1. سه سال پیش.. تو یه همچین روزی :

                          

پر دلشوره شدم ، پر تشویش ، 
همه تنم آتیشششش... 
.
انگار عاشق شدم.. عاشق...

تن من زلزله بارون 

من آروم چی شده 

که شدم گنگ و پریشون 
انگار عاشق شدم عاشق...

و این داستان هنوز ادامه داره!چشمک

من هنوزم عاشقتم عزیزم خوب می دونی چون:

توی افسرده ترین حالت ممکنم که باشم.. تو شدید ترین وضیعیتیم که از دستت عصبانی و دلخور باشم..بی نهایت درگیر یه کاری یا خوندن یه درسی هم که باشم.. وقتی با اون لبخند گنده رو صورتت میای جلوم..همه چی تمومه..دل من باز از جاش کنده میشه و پر می کشه به سمتت.. ولواینکه درظاهر بهت محل نزارم.. هرچند که بخوام خلافشو وانمود کنم واسه چند ساعت یا چند روز ..بی فایده س.. تو سالهاست که رمز لبخند جادوییت رو می دونی !..و همینطور راز گرمای آغوشتو که وقتی باهات قهرم یا ازت دورم سخت ترین چیز تو دنیا واسم محروم شدن ازون گرماست!نگراننه حرف نزدن باهات!نیشخند

عاشقتم چون هنوز واسم مهمه که اون غذایی که دوست داری رو بخوری.. اون لباسی که دوست داری رو بپوشی.. اون جایی که دوست داری رو بریم ببینیم.. با اون آدمایی که دوسشون داری رفت و آمد کنیم.. و خیلی چیزای دیگه که اگه خودم هم قلبا دوست نداشته باشم .. به خاطر تو می پذیرمشون! اونم من!.. همون دختر مغروری که یه روزی روزگاری فکر می کرد امکان نداره یه روزی به خاطر یکی دیگه خودش کاری که دوست نداشته رو با رضایت انجام بده! یا روی کوچکترین خواسته ش پا بزاره!

می دونم که تو هم هنوز عاشقمی چون هنوز:

کافیه حالم خوب نباشه و بگم یه جاییم درد می کنه یا سرگیجه یا تب داشته باشم و تو نتونی پیشم بمونی و نگران بشی! تلفن پشت تلفن می زنی که  خوب شدی؟ بهتر شدی؟خوب پا شو برو دکتر.. لجبازی نکن.. باید حتما خودم بیام به زور ببرمت؟ و نگرانیات میشه غرغر!غرغرایی که استثنا خیلی دوست دارم بشنومنیشخند 

یا اگه  بفهمی که ازیه وسیله یا لباسی خوشم اومده ولی اونو نخریدم! ازهرترفندی استفاده می کنی که وادارم کنی برم سراغش..حتی گاهی آخرش کارمون به یه دعوای جدی می رسه! و البته این جمله تاریخی تو که" اگه من از پس تو برمیومدم که دیگه هیچ مشکلی تو زندگی نداشتم!"منتظرنیشخند

 و از همه شیرین تر اینکه:

هنوز گاهی درست وسط یه درس و کلاس سخت و خسته کننده!.. شانس گرفتن یه اس ام اس دارم که توش نوشته شده باشه.. "گل من هنوز خوشبو ترین و خوشگل ترین و مهربون ترین گل دنیاست"..و یا یه تک زنگ کوچیک که میگه " سلام.. خیلی خسته بودم.. زنگ زدم صداتو بشنوم تا خستگیم درره و انرژی بگیرم همین!"..و من پرمی شم از انرژی مثبت..و حس می کنم چقدر بهتر درسو می فهمم!چقدر بهتر کارم رو می تونم انجام بدم..خیال باطل 

 

این چیزا و خیلی چیزای به ظاهر کوچیکی که به خاطر همدیگه انجام می دیم ..همه  نشونه عشق ما به همدیگه س.. حتی اگه حس و حالمون نسبت به سه سال پیش فرق کرده باشه.. حتی اگه دیگه مثل روزای اول هر روز واسه من گل نخری و قربون صدقه م نری.. حتی اگه من دیگه  مثل اون وختا با دیدنت لپام گل نندازه ویا رو آینه دستشویی واست با ماتیک صورتی جیغ! ننویسم که عاشقتمممم و یه قلب گنده دورش بکشم..یا روی لازانیارو با سس کچاب پر قلبای قرمز کوچیک کنم و بزارم جلوت.. حتی اگه بشینیم و به کارای اون موقعمون بخندیم و همدیگرو مسخره کنیم..حتی اگه سر اینکه کی اون یکی رو گول زد و تور کرد مدام کل کل کنیم..ولی بازم ته دلمون غنج می ره...چون هنوز دوست دارم.. دوستم داری..

با وجود همه دعواها و دلخوریها.. اختلاف نظرامون سر همه چی.. از لباس و غذا بگیر تا تفریح و برنامه تلویزیونی و رفتار خانواده هامون  و خیلی چیزای دیگه... همون  دعوا و اختلافایی که یه روزی فکر می کردیم هرکدومشون واسه به هم خوردن یه زندگی کافیه ن!.. شایدم باشن واقعا!.. ولی واسه ما هنوز یه چیزای دیگه هم هست که این زندگی رو نگه داشته.. یه چیزایی که مثل یه حریم ..یه خط قرمز.. تو ذهنون حک شده که فراتر ازشون نریم..خط قرمز ما عشق ما به همدیگه س عزیزم.. دعا می کنم که هیچ وقت هیچی نتونه پایه شو بلرزونه..

چیزی در نگاه تو هست
که خیلی دوست می دارمش...

چیزی در لبخند تو هست
که اخم مرا میمیراند بر چهره...

چیزی در آغوش تو هست
که شبیه بوی مهربانی خداست...

چیزی تو در گوشم می خوانی به گاه شب
که مثل هیچ شعری نیست...

تو شبیه یک چیزی
و هیچ چیز مثل تو نیست
یک چیزی که در هیچ چیز نمی گنجد وصفش...

دوست دارم.. خیلی زیادقلب و سه ساله شدن زندگیمون مبارککک!ماچ

قالب وبلاگ نوشت + غرغر مامان  نوشت: پست بالارو دیشب آخر شب نوشتم امروز صبح می خواستم به مناسبت سالگرد ازدواجمونم که شده یه ابتکار به خرج بدم و واسه تنوع هم که شده قالب وبلاگمو بعد مدتها عوض کنم ولی هرکاری کردم نشد! یعنی هیچکدوم از قالبهایی که امتحان کردم مثل همینی که الان هست به دلم ننشستن! نمی دونم شاید چون به اینی که هست عادت کردم و یه جورایی انگار جز هویت وبلاگم شده و بدون این قاب خودمم نمی شناسمش!چشمک 

مامان جانم یه ساعت پیش زنگ زده میگه داری چیکار می کنی؟برنامه ت واسه سالگرد ازدواجتون چیه؟میگم نمی دونم فعلا دارم دنبال قالب واسه وبلاگم می گردم!ابله یعنی اگه دستش بهم می رسید منو می کشت ها!نیشخند کلی غرغر کرده که پاشو به درسات برس.. به کارات برس..به خودت برس.. بروآرایشگاهی چیزی.. خودت میگی کلی کار داری و نشستی داری تو اینترنت ول میگردی!عصبانی( متشکرم واقعا!عینک) بعدم واسه صد ملیاردمین بار تکرار کرد که تو این ژن همیشه دقیقه 90 بودنتو از بابات به ارث برده بودی!  زن ...(همسری!) هم که شدی خدارو شکر تکمیلت کرد!قهرنیشخند میگم  مامان جان! آخه سومین سالگرد ازدواجم دیگه هول وولا داره؟! بابا من که عروس نیستم دیگه! فوقش یه دوش  گرفتنوو یه گل خریدنو ویه شام رمانتیک و... تمام!چشمک باز با حرص میگه د میگم بی خیالی همینه دیگه!صدمین سالگرد ازدواجتونم که باشه تو امروز باید واسه شوهرت با روزای دیگه یه  فرقی داشته باشی! پس کی می خوای این چیزارو یاد بگیری!منتظر  آه خدای من!افسوس حالا یکی بیاد به مامان من ثابت کنه که بابا من یه امروز یه فرقی می کنم بالاخره!عینک حالااااااا بماند چه فرقی..!!چشمک مثلا می رم حموم!خوبه؟خنده

نخیررررر! فایده نداره پا شم به جای غر نوشت به کارام برسم چون می دونم دوباره یکی دو ساعت دیگه زنگ می زنه ببینه دارم چیکار می کنم!عینکنیشخند

 



نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط نارگل نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط نارگل نظرات ()

 از عطر نگاه باغ ها دانستم نام دیگر بهار ، لبخند خداست ...

 

باورم نمیشه که اینقدر سریع زمان گذشت و به همین زودی یه بهار دیگه داره از راه می رسه! خیال باطلانگار همین دیروز بود که درحال بدو بدو واسه انجام کارامون بودم..کارای آخر سال اداره.. خونه.. خرید..آرایشگاه.. ساک بستن وجمع و جور کردن واسه مسافرت یکی دو هفته ای به اینجا.. وهمسری ای که طبق معمول ماموریت بود! باورم نمیشه که 7 ماهه اینجاییم.. راستش این روزا دلم تنگه..خیلی تنگناراحت دلم واسه خونه تنگه.. واسه مامان و بابام.. داداشام.. پدر و مادر و خواهر و برادر همسر..دلم واسه همه فامیلای این وری و اونوری تنگه!.. دلم واسه کوچه و خیابونا..محله مون.. خونه مون...دوستام..حتی اداره وهمکارام تنگه! دلم واسه شلوغی خیابونا و ترافیک  و حتی استرس این روزا تنگه..اصلا دلم بدجور واسه اون خاک تنگ شدهناراحت دلم می خواست الان اونجا بودم و مامان روزی چندبار بهم زنگ می زد که پس کی می خوای خونه تکونی رو تموم کنی! باز می خوای همه چیو بزاری واسه آخرین لحظه! خریداتو کردی؟.. و من مثل همیشه فقط بهش بخندم و اونم  با حرص بگه الحق خودت و شوهرت تو خونسردی جفت همین!قهر آخییی.. مامانی گلیقلبماچ

اینجا عید واسه ما حال و هوایی که باید رو نداره..اینجا خبری از تعطیلی عید نیست!افسوساینجا من باید مثل همیشه برم دانشگاه و کتابخونه و همسر بره سرکار.. هرچند بهرحال بوی بهار رو اینجا هم میشه کم کم احساس کرد..  بهرحال این راهیه که خودمون واسه زندگیمون انتخاب کردیم.. هنوز نمی دونیم صد درصد راه درستیه یا نه..ولی فعلا که راه ماست وهنوز پشیمون نیستیم..  پس بیکار نمی شینیم.. خودمون بهار رو به این خونه میاریم!از خود راضی همونطور که تا حالاش یه کوچولو خونه تکونی کردم.. خونه ای که شاید هنوز به اندازه خونه ایرانمون بهش عادت نکردم..نمی خوام بگم  به اندازه اون دوسش ندارم چون بهرحال کلبه عشقمونهخیال باطل.. سفره هفت سینی که پارسال اینجا انداختیم هم هنوز داریم.. سمنو و سنجد و سنبلم که تو مغازه های ایرانی فت و فراوون پیدا میشه..خانوم دوست همسری واسه خودشون و ما سبزه انداخته..واقعا دستش درد نکنه چون من که ازین کارا بلد نیستمخجالت..تازه قراره اگه برسیم با هم یکی دو جور شیرینی هم واسه عید درست کنیم.. همسر هم داره سعی می کنه امسال همکاری و همفکری کنه..دیشب می گفت که یه مغازه نزدیک شرکتشون هست که ماهی قرمز می فروشه..رفته و پرسیده و می تونیم فقط واسه لحظه تحویل سال یه روز ازشون یکی دوتا با تنگ مخصوصش کرایه کنیم و بعد ببریم بهشون پس بدیم تا اینطوری ماهیای طفلی هم نمیرن! می گفت که با دوستاش از الان حرف زده و قرارشده واسه سیزده بدر با هم یکی دو خانوادگی جمع شیم و بساط باربکیو برپا کنیم.. میگه غصه نخور.. دلتنگیم نکن!.. یه عیدی واست می سازم رویایی! حالا ببیناز خود راضی..می دونم که خودشم دلش تنگ شده ولی به روش نمیاره.. عزیزم!ماچ

 بله اینطوریاست! دلمون تنگه ولی هنوز بهاریهاز خود راضی واسه همه شما دوستای عزیزم هم آرزوی دلای سبز و بهاری می کنم.. امیدوارم سال جدید واسه همه تون و خانواده های عزیزتون پر از شادی و سلامتی و موفقیت باشه.. همینطور برای کشور عزیزم دعا می کنم.. دعا می کنم که فشارها و تحریم ها و فقر و فلاکت وجنگ و جهالت ازون سرزمین اهوراییقلب دور بشه و هرچی زودتر اونجا رو آباد و رها و سربلند ببینیمخیال باطل..آمین!

و برآمد بهاری دیگر!..مست و زیبا و فریبا چون دوست!..سبدی پیدا کن..پرکن از سوسن و سنبل که نکوست!..همره باد بهاری بفرست.. پیک نوروزی و شادی بر دوست!ماچ

سال نو همگی مبارکککککککککککککهوراهوراهورا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط نارگل نظرات ()

بعضی حس ها گفتنی نیست! نمیشه  و نمی تونی اون همه هیجان و افتخار و غرور رو با هیچ واژه ای بیان کنی یا بنویسی! فقط دلت می خواد همه وجودت فریاد هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بشه و تمام قد در برابر هنرمندان بزرگ سرزمینت به نشانه ادب و احترام و افتخار به ایستی!

ممنونم از فرهادی بزرگ و همه هنرمندان عزیز این فیلم که باعث شدن بعد مدتها با همه وجود به ایرانی بودنم افتخار کنم!قلباز خود راضی

من امروز واسه دانشگاه رفتن لحظه شماری می کنم! می خوام برم و همه اونایی رو ببینم که وقتی یه عده احمق از دیوار سفارت بالارفتن با پوزخند و تعجب از من می پرسیدن اخبار ایران رو شنیدی؟! حالا من امروز میرم و از اونا می پرسم که اسکارو دیدی!؟! می دونی که کی برنده بهترین فیلم خارجی شد؟! بله!" جدایی نادر از سیمین" از ایراننننننننننننننننننننننن! از خود راضی

نمی دونم شاید باید ازون خاک دور باشی تا بهتر حس و حال الان منو بفهمی!چشمک

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط نارگل نظرات ()

سلام به همگی

امیدوارم که خوب و سلامت باشیدقلب ما هم خوبیم شکر..روزگارمون می گذره..

و اما..

1- قول داده بودم هرچیز جالب و جدیدی که دیدیم بیام وواستون تعریف کنم..راستش اینجا از نظر من موضوعات جالب و البته جدید خیلی زیادن و راجح به هرکدومشونم می تونم ساعتای زیادی حرف بزنم ولی هم اینکه من متاسفانه وقتم خیلی محدوده و مخصوصا این ترم درسام سنگینتر و سخت تر هم شدهنگران و بیشتر وقتم توی کتابخونه و دانشگاه می گذره..تازه غیرازاون رسیدگی به کار خونه و خرید خونه و گاهی مهمونداری هم هست..این وسط هم اگه وقتی بمونه ترجیحا با همسرجان سپری میشه چون همینطوریش به غیرتعطیلی آخر هفته ها..در طول هفته شب به شب همدیگرو می بینیم و اونم معمولا هردومون خسته و کوفته و حتی حال نداریم با هم حرف بزنیم! البته..از همه اینا که بگذریم..من این موضوعم هست که ممکنه چیزی که واسه من جالب باشه واسه شما خیلی جالب نباشه ویا هرچی..بهرحال من سعی می کنم تا اونجایی که بشه همه رو بگم..نه صرفا به این خاطر که نداشته های خودمون رو یادآوری کنم یا چیزایی که اینا دارن رو به رخ بکشم..بلکه بیشتر دلم می خواد ازین فرصتی که پیش اومده و حداقل فعلا که ما اینجا هستیم استفاده کنم و تفاوتهای فرهنگی رو ببینم..یا درواقع ببینیم..و حتی دلم می خواد نظر شمارم راجح بهشون بدونم..این چیزیه که من و همسر معمولا خیلی راجح بهش صحبت می کنیم..هم راجح به نکات مثبتی که توی فرهنگشون هست و هم گاهی نکات منفی حتی!..البته باز از دید ماچشمک خلاصه!.. یه چیز جالبی که من خیلی باهاش برخورد می کنم توی ایستگاه مترو.. رفتاریه که با آدمای ناتوان و بیشتر البته نابینا میشه..همونطور که احتمالا می دونید داستان مترو داشتن اینا به خیلی خیلی سال قبل بر می گرده وعلاوه بر اینکه که یکی از بهترین سیستم های مترو دنیا رو از همون قدیم داشتن در عین حال بیشتر ایستگاهاشون هنوز قدیمیه..هرچند خیلیاشونو باز سازی کردن یا دارن می کنن..بهرحال..افراد نابینا که میان از گیت رد میشن.. معمولا یکی از مامورایی که دم گیت وایساده می بیندشون و از همونجا تا وقتی که سوار قطار میشه همراهیش می کنه..گاهی یه مسیر طولانی رو حتی!.. در ضمن مسیرم ازش می پرسه اینی که کدوم ایستگاه می خواد پیاده شه و بعد که اون سوار قطار شد سریع بی سیم می زنن به اون ایستگاه مقصد و  شماره واگنی که اون خانم یا آقای نابینا توشن رو اعلام می کنن..از اونورم سریع یه مامور میاد منتظراون واگن قطار می مونه تا اون آدم برسه و بخواد پیاده شه.. دوباره اون کل مسیرو همراهیش می کنه تا وقتی که از ایستگاه بره بیرون!..در عین حال رفتارشون با اون شخص در نهایت ادب و احترامه که مبادا به خاطر مشکلی که داره تحقیر بشه یا بهش بی احترامی بشه!خنثی من اینو توی این مدت بارها و بارها دیدم و واقعا واسم جالب بود..مطمئنا توی کشورای دیگم یه همچین امکانات و شرایط مشابهی واسه اینجور افراد ناتوان یا کم توان هست..کما اینکه دوست همسر که سالها سوئد زندگی کرده و حالا اینجاست.. از امکاناتی که اینجور افراد تو اونجا دارن واسمون گفته..راستش دروغ چرا این چیزارو که می بینم و میشنوم هم تحسینشون می کنم و هم بهشون حسودیم میشه!ابرو دلم می سوزه که چرا این مورد یا مواردی ساده مثل اینو ما نباید داشته باشیم..این که دیگه امکانات و بودجه زیاد و خاصی نمی خواد آخه.. فقط یکمی فکر و فرهنگ و انسانیت می خواد.. همین..فقط همین!افسوسهمین یه سال پیش یا کمتر بود شاید که یه خانوم نا بینا تو یکی از ایستگاهای مترو نزدیک بازارتهران از فشارجمعیت و اینی که موقع اومدن قطار هولش داده بودن افتاده بود تو اون  مسیر قطار و قطار زده بود بهش !تعجبناراحت البته با غصه خوردن که چیزی درست نمیشه.. باید امیدوار باشیم به درست شدن همه مسائل وخودمون هم  سعی کنیم که هرکدوم به سهم خودمون فرهمنگمونو درست کنیم.. 

2- میگم خیلی بده که آدم به کار کردن و درآمد داشتن عادت کنه ها!نه؟چشمک من از موقعی که اومدیم  اینجا و خوب طبیعتا خودم اینجا درآمدی ندارم همیشه بیشتر وقتا که می خوام یه چیزی واسه خودم بگیرم یه حس بدی باهامه!یعنی می خوام بگم اون لذتی رو که باید از خرید کردن نمی برم!با اینکه تنوع و کیفیت اجناس خوب اینجا خیلی بیشتره و بهتره!خنثی البته خداییش همینجا اعتراف می کنم که مشکل از خود بنده س و هیچ ربطی به همسر پیدا نمی کنه چون ما از اول زندگیمون خوشبختانه بحث پول من و پول تو نداشتیم و اون هیچ وقت چیزی رو واسه من دریغ نکرده..ولی خوب..واضح و مبرهن که خود ادم درامد مستقیم داشته باشه یه چیز دیگه سافسوس حداقل واسه من اینطوریه..مخصوصا اینکه  بهرحال هزینه زندگی توی اینجا بالاست و نمیشه ریسک کرد.. مام تقریبا همه پس اندازمون رو آوردیم اینجا و برعکس ایران که بهرحال هردومون کار می کردیم و به نسبت درامد خوبی داشتیم مخصوصا همسری .. الان همه خرج  زندگیمون داره فقط از یه جا تامین می شه و اونم خوب شکرخدا تا حالا بد نبوده ولی من همچنان دارم سعیمو می کنم که بتونم یه کاری هرچند با درامد کم و در حد دانشجویی هم شده پیدا کنم.. والبته همسر کماکان موافق خیلی از کارا نیستناراحت متاسفانه این موضوع شده پای ثابت جر و بحثای ما اینروزاافسوس مرتبم می گه تو نگران هزینه زندگی نباش و هرجا می خوای برو..هرچی می خوای بخر..تو چیکار داری! تامین هزینه ش با من! عینکولی مگه میشه آخه!نگران من آدم ولخرجی نیستم ولی اصلا و ابدا دلم نمی خواد ببینم که شوهرم واسه همون هزینه هایی هم که داریم مجبور شه کار بیشتری بگیره و وقت بیشتری بزاره واسه اینکه درامد بیشتری داشته باشه ولی در عوض استراحت کمتری داشته باشه و حتی خودمون زمان کمتری رو با هم باشیم و بگذرونیمچشم چه می دونم .. امیدوارم بهرحال منم بتونم یه کار مناسب با حقوق کمم که شده اینجا پیدا کنم و همسر جان هم از خر شیطون پیاده شه و هی رو هر کاری که با بدبختی پیدا میشه عیب و ایراد نزاره! عینک

3- هی! راستی من زن دایی شدم هااز خود راضی نی نی خواهر همسری( همون خواهرزادش دیگه!) چند روزپیش دنیا اومدهورا عزیزمممممممممممممبغل اینقدر بامزه س! اینقده فینگیلیه!قلب عین فندق می مونه!ماچوای هنوز باورم نمیشه خواهر همسری.. دوست و همکلاسی دانشگاه خودم مامان شدهخیال باطل طفلی دوران بارداری سختی رو گذروند ولی خداروشکر که بالاخره مسافر کوچولوشون به سلامت دنیا اومد..واییی! دایی نی نی که هسر جان باشه نمی دونید چقدر خوشحاله! هرچند که بلد نیست یا( روش نمیشهزبان) درست ابراز احساسات کنه ولی کلی واسه عکسای نی نی ذوق کرد! مخصوصا اینکه مامانش اینا می گن شبیه بچه گیای همسریه! (همون قضیه بچه حلالزاده و داییشه دیگهاز خود راضی) بماند که حالا دوباره ورق برگشته سمت ما و اون شب که باهاشون حرف می زدیم از مامان و خاله بگیر تا زن داییش رو اسپیکر پیغام دادن که دیگه  نوبتیم که باشه نوبت نی نی شماست! مام گفتیم چشممممممم! دروغگوچرا که نه!اصلاابله همسری میگه بزار حداقل فعلا دلشون خوش باشه وگرنه اینا خبر ندارن تو هفته پیش یه تست ناقابل!!!می خواستی  بدی عالم و آدم خبردار شدن بس که کولی بازی درآوردی!ابرونیشخند بچه دیگه پیشکش!...می بینید تورو خدا! بهتر من!از خود راضی .. والا.. بچه پررو!قهرنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط نارگل نظرات ()


Design By : Pichak